تبليغاتX
گربه دولت برسیم مست نگردیم مردیم

گربه دولت برسیم مست نگردیم مردیم

صلح جهانی ، آرامش ، سازندگی و همیاری

ساقی نامه

Saghi Nameh

ساقی نامه

O Bearer, bring the wine that brings joy
To increase generosity, & let perfection buoy
Give me some, for I have lost my heart
Both traits from me have kept apart
Bring the wine whose reflection in the cup
Signals to all the kings whose times are up
Give me wine, and with the reed-flute I will sing
When was Jamshid, and when Kavoos was king
Bring me the elixir whose grace and alchemy
Bestows treasures, from bonds of time sets free
Give me so they'll open the doors once again
Of long life and the bliss that will remain
Bearer give the wine that the Holy Grail
Will make claims of sight in the Void and thus fail
Give me so that I, with the help of the Grail
All secrets, like Jamshid, themselves avail
Speak of the tale of the wheel of fate
proclaim to the kings and heroes of late
This broken world is in the same state
As seen by Afrasiab, the mighty, the great
Whence his mobilizing army generals
Whence cunning heroes' war cries and calls
Not only his palace has gone to the dust
Even his tomb is destroyed and long lost
This barren desert is in the same stage
As the armies of Salm & Toor were lost in its rage
Bring the wine whose reflection in the cup
Signals to all the kings whose times are up
Well said Jamshid, the old majestic king
Worthless is this transient stage and ring
Come Bearer, that fire, radiant, bright
Zarathushtra, beneath the earth, seeks so right
Give me wine, in the creed of the drunk
Whether fire-worshipper or worldly monk
Come Bearer, that wholesome drunk
Who is forever in the tavern sunk
Give me, ill repute bring to my name
The cup and the wine I shall only blame
Bring Bearer, the water that burns the mind
If lion drinks, forest will burn and grind
Courageous, I'll go hunting lions of fate
Mess up this old wolf's trap and bait
Bring Bearer, that high heavenly wine
That angels with their scent would entwine
Give me wine, I'll burn it like sweet incense
Its wise aroma I will sense now and hence
Bearer, give me the wine that makes kings
Witnessing its virtues, my heart sings
Give me wine to wash away all my flaws
Joyous rise above this rut's deadly claws
When the spiritual garden is my abode
Why have me bound to a board on this road
Give me wine and then see the Ruler's face
Ruin me & see treasures of wisdom and grace
And when I hold the cup in my hand
In the mirror everything I understand
In my drunken state, kingship proclaim
A monarch, when I am drunken and lame
Drunken, pearls of wisdom unveil
In hiding secrets, the selfless fail
Hafiz, drunken, songs will compose
From its melody Venus' song flows
O singer, with the sound of the stream
Of that majestic song muse and dream
Till I make my work joy and ecstasy
I will dance and play with robe of piety
Given a crown and throne by his fate
The fruit of the kingly tree of this estate
Ruler of the land, and Lord of the time
The grand and fortunate King of the clime
He is the greatness vested in the Throne
comfort of bird and fish from Him alone
For the blessed, he is light of the eyes
Yet he is the gift of the soul of the wise
Behold, O, auspicious bird
The happy inspiration to be heard
The world has no pearls in its shells like Thee
Fereydoon and Jamshid had no heirs like Thee
Instead of Alexander, be here many a year
Know thy heart and discover joy is near
But seditious fate many plans may devise
Me and my drunkenness troubled by Beloved's eyes
One, for his work, may pick up the sword
Another's business only deals with the word
O Player, play the song of the new creed
To music of the stream tell to my rival breed
Finally with my enemy I have a chance
At victory, in the skies I can glance
O Player, play something pleasing to the ear
With a song and a Gahzal begin a story, dear
My sorrows have tied me to the ground
Raise me with my principles that are sound
O singer, with the sound of the stream
Play and sing that majestic song I dream
Make the great souls happy with you
Parviz and Barbad remember too
O Player, paint a picture of the veil
Listen, inside, they tell a tale
Sing a minstrel's song, such
That Venus' harp dances with her touch
Play so the Sufi goes into a trance
Drunken, in Union, leaves his stance
O Player, tambourine and harp play
With a lovely tune, sing and sway
Deceptions of the world make a vivid tale
The night is pregnant, what will it entail
O Player, I'm sad, play one or two
In his Oneness, as long as you can, play too
I am astounded by the revolving fate
I don't know who will next degenerate
And if the Magi set one on fire
Don't know whose light will then expire
In this bloody resurrection field
Let the cup and jug their blood yield
To the drunk, of a good song, give a sign
To friends bygone, a salutation divine

 

بیا ساقی آن می کـه حال آورد
کرامـت فزاید کـمال آورد
بـه مـن ده که بس بی‌دل افتاده‌ام
وز این هر دو بی‌حاصـل افـتاده‌ام
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام
بده تا بـگویم بـه آواز نی
کـه جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی آن کیمیای فـتوح
کـه با گنـج قارون دهد عـمر نوح
بده تا بـه رویت گـشایند باز
در کامرانی و عـمر دراز
بده ساقی آن می کز او جام جـم
زند لاف بینایی اندر عدم
بـه مـن ده که گردم به تایید جام
چو جـم آگـه از سر عالم تـمام
دم از سیر این دیر دیرینـه زن
صـلایی بـه شاهان پیشینـه زن
هـمان منزل است این جهان خراب
کـه دیده‌سـت ایوان افراسیاب
کـجا رای پیران لشـکرکـشـش
کـجا شیده آن ترک خنجرکشـش
نـه تنـها شد ایوان و قصرش به باد
کـه کـس دخمه نیزش ندارد به یاد
هـمان مرحله‌سـت این بیابان دور
کـه گم شد در او لشکر سلم و تور
بده ساقی آن می که عکسش ز جام
بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام
چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج
کـه یک جو نیرزد سرای سپـنـج
بیا ساقی آن آتـش تابـناک
کـه زردشـت می‌جویدش زیر خاک
بـه من ده که در کیش رندان مست
چـه آتش‌پرسـت و چه دنیاپرست
بیا ساقی آن بکر مستور مـسـت
کـه اندر خرابات دارد نشـسـت
بـه مـن ده که بدنام خواهم شدن
خراب می و جام خواهـم شدن
بیا ساقی آن آب اندیشـه‌سوز
کـه گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز
بده تا روم بر فـلـک شیر گیر
بـه هـم بر زنـم دام این گرگ پیر
بیا ساقی آن می که حور بهشـت
عـبیر مـلایک در آن می سرشت
بده تا بـخوری در آتـش کـنـم
مـشام خرد تا ابد خوش کـنـم
بده ساقی آن می کـه شاهی دهد
بـه پاکی او دل گواهی دهد
می‌ام ده مـگر گردم از عیب پاک
بر آرم به عشرت سری زین مـغاک
چو شد باغ روحانیان مسـکـنـم
در اینـجا چرا تختـه‌بـند تـنـم
شرابـم ده و روی دولـت بـبین
خرابـم کـن و گنج حکمت بـبین
من آنم که چون جام گیرم به دست
بـبینـم در آن آینه هر چه هست
بـه مـسـتی دم پادشاهی زنم
دم خـسروی در گدایی زنـم
بـه مسـتی توان در اسرار سفت
کـه در بیخودی راز نتوان نهـفـت
کـه حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخـش دهد زهره آواز رود
مغـنی کـجایی بـه گلبانگ رود
بـه یاد آور آن خـسروانی سرود
کـه تا وجد را کارسازی کـنـم
بـه رقـص آیم و خرقه‌بازی کنـم
بـه اقـبال دارای دیهیم و تخـت
بـهین میوه خـسروانی درخـت
خدیو زمین پادشاه زمان
مـه برج دولـت شـه کامران
کـه تمکین اورنگ شاهی از اوست
تـن آسایش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و دیده مـقـبـلان
ولی نـعـمـت جان صاحـبدلان
الا ای هـمای هـمایون نـظر
خجسـتـه سروش مـبارک خبر
فلـک را گهر در صدف چون تو نیست
فریدون و جم را خلف چون تو نیست
بـه جای سکـندر بـمان سالـها
بـه دانادلی کشـف کـن حالـها
سر فـتـنـه دارد دگر روزگار
مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار
یکی تیغ داند زدن روز کار
یکی را قـلـمزن کـند روزگار
مـغـنی بزن آن نوآیین سرود
بـگو با حریفان بـه آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت
کـه از آسمان مژده نصرت اسـت
مـغـنی نوای طرب ساز کـن
بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن
کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای
بـه ضرب اصولـم برآور ز جای
مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود
بـگوی و بزن خـسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کـن
ز پرویز و از باربد یاد کـن
مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار
بـبین تا چه گفـت از درون پرده‌دار
چـنان برکـش آواز خـنیاگری
کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری
رهی زن که صوفی بـه حالـت رود
بـه مسـتی وصلـش حوالت رود
مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده
بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده
فریب جـهان قصـه روشن اسـت
بـبین تا چه زاید شب آبستن است
مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن
بـه یکـتایی او کـه تایی بزن
هـمی‌بینـم از دور گردون شگفت
ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت
دگر رند مـغ آتـشی میزند
ندانـم چراغ کـه بر می‌کـند
در این خونفشان عرصه رسـتـخیز
تو خون صراحی و ساغر بریز
بـه مسـتان نوید سرودی فرست
بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:49  توسط صمدبین  | 

گرمایش زمین باعث آب شدن یخ‌های قطبی و از بین رفتن محل زندگی و در نتیجه شکارگاه‌ها و مواد غذایی خرس‌های قطبی شده‌است

تصاویر زیر در اواسط ماه نوامبر 2009 در 300 کیلومتری شمال شهر چرچیل در کانادا گرفته شده‌است.

خرس قطبی از شدت گرسنگی یک توله خرس را شکار کرده‌است.

گرمایش زمین اثر مستقیمی برروی زندگی ساکنان قطب دارد و چرخه غذای آن‌ها را نابود می‌سازد. در تمام طول سال حیوانات زیادی از شدت گرمای قطب تلف می‌شوند و خیلی دیگر مانند این خرس گرسنه می‌مانند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 15:46  توسط صمدبین  | 

حال و روز متولدین ماههای مختلف در عشق

متولدین فروردین ماه :
به سوی من بیا
تا تو را حس كنم
و دنیا خواهد دید
داستانِ عشقی، سوزان را
كه شعله‌اش در قلب من خواهد بود؛

به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیه‌ها و پرنسس‌ها سر می‌كند.
قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.

متولدین اردیبهشت ماه :
عشق را در چشمان من بنگر
چهره بر افروخته‌ام را ببین و عشق را حس كن
به صدای نفس‌های من گوش كن
و بشنو ترانه عشق را؛

عاشقی بی قرار است و كمرو ولی پر شهامت.
موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد.

متولدین خرداد ماه :
با من به رویا بیا به رویای عشق
بیا تا بر فراز بلندترین كوه گام نهیم
بیا تا در ژرف ترین اقیانوس شنا كنیم
بیا تا به دورترین ستاره ها پر كشیم
بر عشق ما هیچ چیز ناممكن نیست؛

بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل او پر از رویاهای عاشقانه است.

متولدین تیر ماه :
بهشت هیچ است
در برابر گام برداشتن در كنار تو
در شبی زیبا
زیر نور ماه؛

دلی نازك و پر ز محبت دارد و از دل سوختن می هراسد.

متولدین مرداد ماه :
گویی خورشید گرمای خود را از دست داده است
و گل‌های سرخ عطری ندارند
و ستارگان دیگر نمی‌خوانند
آن گاه كه چشم می‌گشایم و میبینم
با تو نیستم؛

عاشق پیشه است و بی عشق زندگی نمی‌كند.

متولدین شهریور ماه :
شاید به نظر برسد كه عاشق نیستم
شاید به نظر برسد كه نمی‌توانم عاشق باشم
شاید به نظر برسد كه حتی نمی‌خواهم عاشق باشم
ولی نه در برابر عشقی مانند عشق من به تو
كه تا آخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت؛

عشق او شعله‌ای كوچك ولی جاودان است و در پی عشقی حقیقی است.

متولدین مهر ماه :
با پر شورترین گفتارهای عاشقانه
با ماجراهای عاشقانه‌ای كه خواهیم داشت
با فداكاری هایم در راه عشق به تو
خواهی دید كه چگونه دوستت دارم؛

در امور عشقی ورزیده است و زندگی‌اش پر از ماجراهای عاشقانه است . . .
زن متولد مهر عشق خود را در عمل نیز به اثبات می رساند.

متولدین آبان ماه :
در التهاب شنیدن ترانه گام‌های تو هستم
كه به سوی من می‌آیی
و عاشقم بر انتظار آن لحظه كه تو را در كنار خود حس كنم
دوستت دارم؛

هیجان عشق برای او زیبا و پر جاذبه است و در عشق صادق است.

متولدین آذر ماه :
نجوایی از سوی تو
نگاهی كوتاه از تو
لبخندی شیرین بر لبان زیبایت
و من خود را غرق در عشق می یافتم؛

خوش بین است و راستگو. شاید نگاهی شاعرانه به عشق داشته باشد.

متولدین دی ماه :
روزها ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرند
و شاید هیچ چیز عوض نشود
جز من
كه بیش از پیش عاشق گشته‌ام؛

شاید در ظاهر بی احساس باشد ولی قلبی گرم و پر ز عشق دارد.

متولدین بهمن ماه :
می‌خواهم آزاد زندگی كنم
بسان پرندگان مهاجر
ولی قفسی ساخته از عشق تو
جایی است كه همواره رو به آن خواهم داشت؛

عشق خود را دیر ابراز می‌كند و عاشق آزادی است. اولین عشق او قلبش را به تپش در می‌آورد و هرگز فراموش نخواهد شد.

متولدین اسفند ماه :
من آنی نیستم
كه بی عشق زندگی را سر كنم
آن گاه كه در رویایی عاشقانه هستم
و چشمانم را می‌گشایم
و عشق رویایی‌ام را در تو میبینم؛

در عشق بی نظیر است. جذاب و پر نشاط است. احساساتی و رویایی است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:9  توسط صمدبین  | 

یا مهدی(ع)

حضرت علی (ع) میفرمایند :

آراستگی هر شخص به عقل اوست .........

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 14:56  توسط صمدبین  | 

ولایت علی بر مسلمین جهان

 

ولایت علی (ع)در قرآن

«انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنواالذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون‏».(سوره مائده، آیه‏55)

هماناولی شما خدا است و پیامبرش و آن مومنانی که نماز را بر پا می‏دارند و زکات را درحال رکوع می‏پردازند.

همان گونه که دین مقدس اسلام، اوهام بشر را از میان برداشت; از نظر شئون‏اجتماعی، تاثیر وهم را در عقل و اثر خیال را در حقیقت، محو و نابود کرد و حق ‏را دائر مدار علم و منطق قرار داد. از این نظر، عقیده از دید اسلام ، باید برمبنای عقل قطعی یا نقل قطعی باشد، و به هر حال منتهی شود به علم که در آن‏احتمال خلاف و گزافی نمی‏رود. و بر این مبنا ، حسابی برای اکثریت و اقلیت نیست.

ملت رشید آن ملتی است که تابع حق باشد چه در اقلیت و چه در اکثریت.

اعتقاد به خلافت‏بلافصل امیرالمومنین علیه الصلاه و السلام منهای نظر به عقیده‏اکثریت‏یا اقلیت جزء ضروریات عقلی و بدیهیات نقلی است. و این بحث چه از نظرکبروی و چه از جهت تطبیقی، عالی‏ترین بحثی است که باید مسلمانان متوجه آن شوند وبه آن روی آورند.

همه می‏دانند که «ولایت‏» ضامن اجرای احکام قرآن و اسلام است و ولایت ضامن عملی‏شدن دین است در تمام شئون انسانی. دین ضامن اجرا لازم دارد و ضامن اجرای دین‏باید بر تمام علوم و معارف دینی مسلط باشد، بلکه باید دین در درجه اول درخود او منعکس شده باشد، و چنین کسی پس از پیامبر جز علی نمی‏تواند باشد.

هرگز سراب، انسان را سیراب نمی‏کند و هرگز از صحرای لم‏یزرع، گل و لاله نمی‏روید.

انسان‏هایی که نه از توحید و نه از نبوت و نه از معاد و نه از معارف دین و نه ازشئون جمال و جلال و کمال ربوبی، بهره‏ای دارند و از اقیانوس مواج فقاهت اسلام‏اطلاعی ندارند که گاهی معنای یک آیه کوچک را نمی‏توانند بدانند، هرگز شایستگی‏نشستن در مقام والای ولایت را ندارند.

در جایی که قرآن حکم می‏کند و انسانی را برای ولایت‏بر می‏گزیند، جای سخن یااستدلال برای دیگران نیست. در جایی که همه مفسران آیه ولایت را منحصر در خدا ورسولش و علی می‏دانند که در حال نماز انگشتر را به سائل می‏بخشد، چه جای استدلال‏برای ولایت دیگران است. تازه قرآن در جای دیگری، دلیل برگزیدن خداوند را چنین‏بیان می‏فرماید: «ان الله اصطفاه علیکم و زاده بسطه فی العلم و الجسم‏» خداونداو را بر شما برگزید و به او فزونی در علم و جسم (نیروی بدنی) بخشید.

پس آن کسی می‏تواند رهبر و ولی مردم باشد که هم از نظر کمال جسمی و هم از نظرکمال علمی در مقام شامخی قرار داشته باشد. و کیست جز علی برای چنین مقام والائی؟

چه کسی شایسته مقام خلافت و جانشینی پیامبر است جز او که از هر نظر برگزیده است؟

در حالی که «لا فتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار» نازل می‏شود و در حالی که‏پیامبر او را باب علم خود می‏داند (انا مدینه العلم و علی بابها) و در حالی که‏ضربت علی به فرموده پیامبر و نقل فریقین بالاتر از عبادت ثقلین است، پس چه‏جای بحث و تامل می‏ماند؟

و ما بر این باوریم که اگر جهان بخواهد روی سعادت را به خود ببیند، باید فقط و فقط به در خانه علی برود و در برابر این دریای بی‏کران علم و فضیلت و کمال وتمام خصال والای الهی، زانو بزند تا به سعادت ابدی دست‏یابد و جز این راهی برای‏خوشبختی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:16  توسط صمدبین  |